دختری از جنس یخ

ـ دوست واقعی کسی است که دستهای تو را بگیرد ولی قلب تو را لمس کند.

نوشته شده در ٢۱ مهر ۱۳۸۸ساعت ۱٠:۳٧ ‎ب.ظ توسط یاسمن نظرات () |

نوشته شده در ۱٤ مهر ۱۳۸۸ساعت ٧:٠۳ ‎ب.ظ توسط یاسمن نظرات () |


ادامه مطلب
نوشته شده در ۱۱ مهر ۱۳۸۸ساعت ٧:۳٧ ‎ب.ظ توسط یاسمن نظرات () |

نوشته شده در ۸ مهر ۱۳۸۸ساعت ٥:٥٦ ‎ب.ظ توسط یاسمن نظرات () |

ای کاش می شد فهمید در دل آسمان چه می گذرد

که امشب با ناله ای بغض آلود
بر دیار این دل خسته
اشک می ریزد

نوشته شده در ٦ مهر ۱۳۸۸ساعت ٥:۱۱ ‎ب.ظ توسط یاسمن نظرات () |

با اشک شوقی بر جاده ی قلبت قدم نهادم و پرچم عشق را در بلندای آن قرار دادم تا هوا خواهانت بدانند که تیر عشقت بر قلبم نشسته است ...

                              
مهربانم تو بگو بعد از تو از کدام دریچه ی آسمان به تماشا بنشینم و با کدام واژه عشق را معنا کنم ؟ بی تو همه ی فصلها خاکستری و همه ی ستاره ها خاموشند. کیفر شکستن دل من چند جاده غربت و چند آسمان تنهایی است باور کن من هنوز هم به قداست چشمان تو ایمان دارم برای او که وسط قلبش اندازه ی تمام عاشقانه های روی زمین است .

                                   
مرگ از زندگی پرسید : آن چیست که باعث می شود تو شیرین و من تلخ جلوه کنم؟ زندگی لبخندی زد و گفت : دروغهایی که در من نهفته است و حقیقتی که تو در وجودت داری !
                                      
هیچ کدوممون نمی تونیم به دلمون یاد بدیم که هیچ وقت نشکنه ! ولی حداقل می تونیم بهش یاد بدیم که وقتی شکست لبه ی تیزش دست اونی رو که شکستتش رو نبره ...

نوشته شده در ۳ مهر ۱۳۸۸ساعت ۸:٢٠ ‎ب.ظ توسط یاسمن نظرات () |

به گل گفتم: عشق چیست؟

 گفت: از من خوشگل تر پروانه است

 به پروانه گفتم عشق چیست ؟

گفت : از من زیبا تر شمع است

 به شمع گفتم : عشق چیست ؟

 گفت : از من سوزان تر عشق است

          به عشق گفتم : آخر تو چیستی ؟

 گفت نگاهی بیش نیستم!!


ادامه مطلب
نوشته شده در ٢ مهر ۱۳۸۸ساعت ۸:٢٤ ‎ب.ظ توسط یاسمن نظرات () |

اسم من چیست ؟ خدایا چه کنم ؟ یادم نیست !

امشب آماده شدم تا چه کنم ؟ یادم نیست !

من که همسایه نزدیک شقایق بودم

پاشدم آمدم اینجا چه کنم ؟ یادم نیست !

من چرا از تو بریدم و چرا برگشتم ؟

و بنا شد که دلم را چه کنم ؟ یادم نیست !

من نشانی دل در به درم را خوانم !

از تو پرسیده ام ، اما ، چه کنم ؟ یادم نیست !

این نوشته غزل کیست که من میخوانم ؟

اسم او چیست ؟ خدایا چه کنم ؟ یادم نیست

 

نوشته شده در ۱ مهر ۱۳۸۸ساعت ٩:٤٦ ‎ب.ظ توسط یاسمن نظرات () |

جک و دوستش باب تصمیم می گیرندبرای تعطیلات به اسکی برند. با همدیگه رخت و خوراک و چیزهای دیگرشان را بار ماشین جک می کنند و به سوی پیست اسکی راه می افتند 
پس از دو سه ساعت رانندگی ، توفان و برف و بوران شدیدی جاده را در بر گرفت چراغ خانه ای را از دور می بینند و تصمیم می گیرند شب را آنجا بمانند تا توفان آرام شود و آنها بتوانند به راه خود ادامه دهند
هنگامی که نزدیکتر می شوند می بینند که آن خانه در واقع کاخیست بسیار بزرگ و زیبا که درون کشتزار پهناوریست و دارای استبلی پر ازاسب و آن دورتر از خانه هم طویله ای با صدها گاو و گوسفند است 
زنی بسیار زیبا در را باز می کند. مردان که محو زیبایی  زن صاحبخانه شده بودند، توضیح می دهند که چگونه در راه گرفتار توفان شده اند و اگر خانم خانه بپذیرد شب را آنجا سر کنند تا صبح به راهشان ادامه دهند.
 زن جذاب با صدایی دلنشین گفت: همانطور که می بینید من در این کاخ بزرگ تنها هستم ، اما مساله این است که من به تازگی بیوه شده ام و اگر شما را به خانه راه دهم از فردا همسایه ها بدگویی و شایعه پراکنی را آغاز می کنند 
جک پاسخ داد: نگران نباشید، برای این که چنین مساله ای پیش نیاید ما می تونیم در استبل بخوابیم. سحرگاه هم اگر هوا خوب شده باشد بدون بیدار کردن شما راه خود را به طرف پیست اسکی ادامه خواهیم داد
 
زن صاحبخانه می پذیرد و آن دو مرد به استبل می روند و شب را به صبح می رسانند بامداد هم چون هوا خوب شده بود راه
 می افتند 

------------ --------- --------- ------
 حدود نه ماه بعد جک نامه ای از یک دادگاه دریافت می کند در آغاز نمی تواند نام و نشانیهایی که در نامه نوشته بود را به یاد آورد اما سر انجام پس از کمی فشار به حافظه می فهمد که نامه دادگاه درباره همان زن جذاب صاحبخانه ای است که یک شب
 توفانی به آنها پناه داده بود

 پس از خواندن نامه با سرگردانی و شگفت زده به سوی دوستش باب رفت و پرسید: باب، یادت میاد اون شب زمستانی که در راه پیست اسکی گرفتار توفان شدیم و به خانه ی آن زن زیبا و تنها رفتیم؟
 
باب پاسخ داد: بله

جک گفت: یادته که ما در استبل و در میان بو و پشگل اسب و قاطر خوابیدیم تا پشت سر زن صاحبخانه حرف و حدیثی در نیاید؟
 
باب این بار با صدایی لرزانتر پاسخ داد: آره.. یادمه

جک پرسید: آیا ممکنه شما نیمه شب تصادفی به درون کاخ رفته باشید و تصادفی سری به آن زن زده باشید؟
 
باب سر به زیر انداخت و گفت: من ... بله...من...

جک که حالا دیگر به همه چیز پی برده بود پرسید: باب ! پس تو ... تو  تو اون حال و هوا و عشق و حال خودت رو جک معرفی کرده ای؟؟...تا من .. بهترین دوستت را ..

جک دیگر از شدت هیجان نمی توانست ادامه دهد... ،  باب که از شرم و ناراحتی سرخ شده بود گفت .. جک... من می تونم توضیح
 
بدم.. ما کله مون گرم بود و من فقط می خواستم .. فقط...حالا چی شده مگه؟ 
  .
 .
 .
 .
 .
 
جک احضاریه دادگاه را نشان داد و گفت: اون زن طفلک به تازگی مرده و همه چیزش را برای من به ارث گذاشتهافسوس

 

 

 

نوشته شده در ۳٠ شهریور ۱۳۸۸ساعت ۱٠:٥٤ ‎ب.ظ توسط یاسمن نظرات () |

امشب هوای ساحل روحم چه بی ریاست

رویای او غم از دل من پاک کرده است

اندوه دوری از تپش یک نگاه ناز

دل را به رسم عاطفه نمناک کرده است

یادش بخیر دسته گلی از صداقتش

در لا به لای شهر وجودم نشسته است

دست مرا به رسم وفا سبز می فشرد

دستش اگر چه از غم یک عمر خسته بود

او رفت و کوچه های غریبانه زمان

در یک سکوت خسته و معصوم مانده اند

گل های سرخ عاطفه هم بی حضور او

در گردباد حادثه مظلوم مانده اند

از پشت ارزوی تمام بنفشه ها

ناگاه یک فرشته به فریاد دل رسید

دستان آسمانی خود را به رسم عشق

بر گونه غریب گل اطلسی کشید

احساس جز شکفته شدن ارزو نداشت

یک بار دیگر از تپش عشق خیره ماند

باران گرفت و نغمه موزون لطف او

یک صفحه از کتاب صفا را دوباره خواند

از ان زمان بهار دلم جور دیگریست

یک جای ان شکفتن و یک جای ان غم است

یک جای ان حضور شکوفای انتظار

جای دگر بلور شکوفای شبنم است

اما اگر بنفشه زیبای من نبود

ایا کسی به کوچه احساس می رسید؟

ایا صدای غربت این روح خسته را

نبلوفری نجیب و صمیمانه می شنید؟

باران لطیف و پرتپش ومهربان ببار

زیبای ات تداعی تصویر ماه اوست

تنها عبور ابی تو در دل زمان

گویای عشق پاک و دل بی گناه اوست

ای اسمان ابی قلب بهاریت

تا بیکران شهر صداقت پناه دل

ای چتر غنچه های شکسته ز درد عشق

ای چشم تو امید گل بی گناه امید دل

رویای عاشقانه پیوند با دلت

زیباترین  تجسم پایان خستگی ست

نبض لطیف عاطفه ات تا ابد رساست

این اوج روشنایی دنیای زندگی ست

بارن مهربان ات از دوردست عشق

بر روح پاک یاس امیدم چکیده است

فریاد انتظار مرا از گلوی عشق

حتی افق به رسم تواضع شنیده است

عطر عبور ابی ات از کوچه باغ عشق

گلبوته های یاد مرا ناز می کند

نیلوفر غریب نگاهت از اسمان

چشمان انتظار مرا باز می کند

نقاشی نگاه صمیمانه ات هنوز

مانده میان یاسمن ارزوی من

چشمان تو خلاصه اوج پرنده هاست

و قصه ایست از عطش جستجوی من

 تو رفتی و نگاه تو از شهر دل گذشت

من در حریم عاطفه ام پروانه ام هنوز

در باور حقیقت بی انتهای عشق

مجنون صفت به یاد تو دیوانه ام هنوز

نوشته شده در ٢٩ شهریور ۱۳۸۸ساعت ٧:۱۳ ‎ب.ظ توسط یاسمن نظرات () |

به خدا دست خودم نیست اگر می رنجم

یا اگر شادی زیبای تو را به غم غربت چشمان خودم می بندم .

من صبورم اما . . .

چقدر با همه ی عاشقیم محزونم !

و به یاد همه ی خاطره های گل سرخ

مثل یک شبنم افتاده ز غم مغمومم .

من صبورم اما . . .

بی دلیل از قفس کهنه ی شب می ترسم

بی دلیل از همه ی تیرگی تلخ غروب

و چراغی که تو را ، از شب متروک دلم دور کند. . . می ترسم .

من صبورم اما . . .

    آه . . . این بغض گران صبر نمی داند چیست !!

نوشته شده در ٢٧ شهریور ۱۳۸۸ساعت ٥:۱٢ ‎ب.ظ توسط یاسمن نظرات () |


Design By : Night Skin

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس